پروانه ها
دلم رازی را دارم
که حتی به خدا هم نخواهم
گفت فقط پروانه ها
آن را می دانند و بس
چرا هیچ پروانه ای دیروز پیلگی خود را به یاد ندارد
شاعر:ناشناس
مرا ای به پایان رسانیده...آغاز گردان...
دلم رازی را دارم
که حتی به خدا هم نخواهم
گفت فقط پروانه ها
آن را می دانند و بس
چرا هیچ پروانه ای دیروز پیلگی خود را به یاد ندارد
شاعر:ناشناس
ز دیاری به دیار دیگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
فروغ
ولی من که خوب می شناسمت ری را!
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمام دریاهای جنوب را من گریسته ام
سید علی صالحی
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد،قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند،قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید ،قلبی که جواب بگوید
قلبی که برای من
برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم
احمد شاملو
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو مگو که چرا رفت،ننگ بود
عش من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
مگیر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان زگفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
فروغ
اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر می کردم.اما بعد بزرگ بزرگتر شد.ان قدر که نمی شد در غزلی یاقصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجم اش بزرگ تر از دل شد ومن همیشه از چیز هایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم.از چیز هایی که برای نگاه کردن شان _بس که بزرگ اند _باید فاصله بگیریم، میترسم.از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در (دوستت دارم)خلاصه اش کنم،به شدت ترسیده ام .از حقارت خود لجم گرفته است.از نا توانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند.فکر می کردم این من هستم که او را افریده ام وبرای همیشه افریده ی من باقی خواهد ماند.اما نماند.به سرعت بزرگ شد.از لای انگشتان من لغزید و گریخت.ان قدر که من مقهور ان شدم.ان قدر که وسعت اش از مرز ((دوستت داشتن )) فراتر رفت.ان قدر که دیگر از من فرمان نمی برد .ان قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.اکنون من باهمه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم ((دوستت دارم))تا شاید اندکی از فشار غریبی که ب روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را،برای لحظه ای هم که شده،بیندازم روی زمین.
از متن کتاب حکایت بی قاف بی شین بی نقطه
مصطفی مستور
زبانم رانمی فهمی ،نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی واهم را نمی بینی
سخن ها خفته در چشمم ، نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما !_مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟
سیه مژگان من !_ موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من !_ روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم ،نگاه عذر خواهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشق تو؟روی از من چه می پوشی؟
مگر ای ماه ! چشم بی گناهم را نمی بینی؟
مهدی سهیلی
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
مو سپید اخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم می باریدی...ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق،ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد الود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسوس سرابی بود
انچه می گشتم به دنبالش
وای بر من،نقش خوابی بود
ای خدا...بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بسا آفتابی را
کاو پیاپی در غروب افسرد
افتاب بی غروب من؟
ای دریغا!درجنوب!افسرد
بعد از او دیگر چه می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پیمایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
فروغ
خطی بنویس
خبری برسان
فردای همدمی هامان دیر
مأوای محرمانه گفتگوهامان دور
خبر آوردند کوچه بی چراغ و
خانه در خواب گریه بیدار است
خطی بنویس
خبری برسان
گویا در احتمال فرصتی که پیش خواهد آمد
ما مجبوریم تمام کوچه را از چراغ این خانه روشن کنیم
ما از ترس شکستن است
که الفبای آینه را بر سنگ نوشته ایم
خطی بنویس
خبری برسان
حالا همه بادهای رهگذر می دانند ما فقط به خاطر دزدیدن نسیم نبود که از حوالی دریا گذشتیم
سید علی صالحی
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده بود
فقط شبی ناگهان دریافتم
گفتمش:انگار می شناسمت
گفتمش بیا در ایوان خاطره سیگاری بگیرانیم
گفتمش برای چای کم رنگی آورده ام.
داشت نگاهم می کرد.
جوری غریب شبیه ری را بود
آمد و آهسته از پی چیزی رو به درگاه دریا نشست
بعد سایه گمنامی را نشانم داد
بالای باغ آسمان خبرهایی بود
ملایکی آشنا آمده بودند بال ایوان آینه
یک دفتر سفید و دو سه نی قلم از خواب حافظ آورده بودند
گفتند:بنویس!
گفتم :سواد علاقه ندارم...
گفتند :بنویس!
نوشتم :آرامش.نوشتم:علاقه.نوشتم:آدمی...
بعد خداوند از خواب آسمان آوازم داد...
کلمه کلمه کلمه الکتاب
دیدی چه ساده شاعر شدم ری را!
سید علی صالحی
کسی با سکوتش،
مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش،
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا باز گردان
مرا ای به پایان رسانیده
اغاز گردان
حمید مصدق
به تماشا سوگند
وبه آغاز کلام
وبه پرواز کبوتر از ذهن
واژهای در قفس است ...
سهراب سپهری
من دلم گرفته است
از این مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب الود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار
نیما یوشیج
دستهایت خالی
خالی ست
نه اسمان با توست
نه زمین
اماچیزی
زیر پوستت دارد می دود
می دود
چیزی که اینه را
درتو
دقیق کرده است
این جهان
زیباست
وین حیات عزیز وگرانبهاست:
لبخند چشم توست!
هر چند با تبسم شیرینت،
ان چنان
از خویش می روم،
که نمی بینمش درست!
لبخند چشم تو
درچشم من ،وجود خدا را
اواز می دهد
در جسم من، تمامی روح حیات را
پرواز می دهد.
جان مرا –که دوریت از من گرفته است-
شیرین و خوش،
دوباره به من باز می دهد.
فریدون مشیری
دردنیا بایدمواظب هرچیزی بود تا خطرناک نشود .حتی یک گل!
اری حتی گلی کوچک هم گاهی میتواند خیلی خطرناک باشد.
و ان هنگامی است که او مثل درخت بائوب
درقلب ادم ریشه زده باشد.
وان گاه است می تواند همه ی
وجود ادم را فرا بگیرد.
باز می آیم و می خسبم
زیر سقف خنک پاییز
باز می |آیم و دیوار قناتم را
پاک خواهم کرد
چینه خواهم کرد دیوار حیاطم را
چون به عریانی تابستانه
سنگباران نشود دیوانه
که نشسته ست تن لخت کنار فصل؟
ای صباح گذران عشق کجا ست؟
محمدعلی سپانلو
ای دوست
این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است...
نصرت رحمانی
این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالایی است
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
فروغ برای رضای عزیزم
یه رازه
یه خوابه
یه رویاست
یک روز رفت لب چشمه و
دیگه برنگشت...
سید علی صالحی