تبليغاتX
ری را پرنده رویاها...

ری را پرنده رویاها...

مرا ای به پایان رسانیده...آغاز گردان...

درخت می کارم

درخت می کارم

زمینش می هد ریشه

بهارش، برگ

وبرهنه اش می کند پاییز

به خاطر دستهای من این آغوش

تا درختی دئباره زاده شود

که آسمان بباردش بهار

که زمین بگیردش ریشه

بهار بخواندش با برگ

و لختش کند پاییز

به خاطر من؟

یا مرگ؟

                                     بیژن نجدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

نیمه تو

هیچ گاه زیر سقف خانه ات
کسی یافت نشد
که نیمه ی رسیده ی تنهایی ات را گاز بزند؟
تنهایی ات را کسی  نمی سراید
و مرگت را نیز ،شاید.
و من
می ترسم از آنکه
روزی
به خانه در آیی
و کسی تو را به جا نیاورد حتی!

آسیه امینی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط رویا  | 

سهم من


به ظهر خودم رسیده ام
سخت گرسنه.
باید از سهم بودنم
به گوشه ای از دنیا گاز بزنم.

آسیه امینی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط رویا  | 

تو

آسمان دوباره آمده بود پشت پلک بسته ات کولی!
ستاره های نذری را که خیرات می کنی
مستحق تر از آسمان کیست به ستاره
و من به تو؟

آسیه امینی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط رویا  | 

...

دلتنگ که ای
که همه کوچه ها در چشم تو بن بست است!
پشت آن کوه ،آیا
آسمان آنقدر هست که بال بگشایی؟

آسیه امینی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7 قبل از ظهر  توسط رویا  | 

زندگی

وقتی که مرگ ما را برباید
-تو را و مرا-
نباید که در پایان راهمان
علامت سوالی
بر جای بماند!
تنها نقطه ای ساده...
همین و بس!
چرا که ما
در حیات کوتاه خویش
فرصتهای بیشماری داریم
اگر دریابیمشان!

مارگوت بیکل

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 7 قبل از ظهر  توسط رویا  | 

لبخند

شب هرگز کامل نیست

نشان  به این نشان که من می گویم!

نشان به آن نشان که می دانم

در انتهای غم همیشه دریچه ای با است!

دریچه ای روشن!

 

همیشه رویای بیداری هست:

برآوردن آرزویی،

سیر کردن گرسنه ای،دلی بخشنده،

دستی دراز شده،

آغوشی گشوده،

چشمانی نگران،

یک زندگی.

پل الوار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 7 قبل از ظهر  توسط رویا  | 

به رنگ دریا که می آیی از دور

به تخته سنگها می خورم و بر می گردم

به رنگ دریا که می آیی از دور

موج بر می دارد دامنم

فانوس روشن و

این مرگ به خاطر تو

به تأخیر می افتد

سنگ،سرش به من می خورد

از دور

دریا که رنگ تو باشد

(چیزی توی دلم)

موج

برم می دارد.

روجا چمنکار

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

کف بین

در دستانم

خطی نیست

نه خطی که طول عمرم را نشان دهد

نه خطی که آینده ام را بگوید

و نه خطی که مرا به کسی برساند

من

تمام خطوط دنیا را

در چشمانم پنهان کرده ام

تا از نگاه متعجب کف بین ها

دلم خنک شود

روجا چمنکار

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

...

روی صدای آب

از سمت تو تا پوست من

انتهای جهان اینجاست

وقتی نفس هایت بر سنگ پخش می شود

و از ما کسی میان ما می میرد

..

حالا شب در کشاکش پلک

از چشم خالی می شود

و ادامه ی سنگ

بوی دهان تو را می گیرم

کیانوش فرید

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

دل من

امشب

دریاها سیاهند

باد زمزمه گر سیاه است

پرنده و گیلاس ها سیاهند

دل من روشن است

تو خواهی آمد.

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

یکی کودک بودن

 

یکی کودک بودن

                 آه!

یکی کودک بودن در لحظه ی غرش آن توپ آشتی

و گردش مبهوت سیب سرخ

بر آیینه.

یکی کودک بودن

در این روز دبستان بسته

و خش خش نخستین برف سنگین بار

بر آدمک سرد باغچه

در این روز بی امتیاز

تنها

      مگر

یکی کودک بودن.

شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

زیباتر

 

وزن  نیز زیباست

وزیباتر از او

جای پای اوست

بر صفحات کاغذ

نزار قبانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

زیبا ترین دریا را

زیباترین دریا را

                      هنوز نپیموده اند

زیباترین کودک

                       هنوز بزرگ نشده

زیباترین روز هایمان را

                      هنوز ندیده ایم

وزیباترین واژه ها را

                         هنوز برایت نگفته ام

ناظم حکمت

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

راه

وقتی که عاشق ترین خورشید های سپیده  دم به زانو درامدند

دیگراز شبتابک خردی

که تازه از خواب شب امده،چه انتظار ؟

راه ها ،دور

نزدیکی ها،ناپیدا

مردما ن،خسته

خنیاگران،خاموش

خودت بگو!

جزاین چراغ شکسته ایا راهی هست؟

باید خودتان برخیزید راه بیفتید

رویا به رویا بروید

روشنایی ان راز بزرگ را

به خانه برگردانید

البته سختی ها دارد سفر

شبها دارد راه

افتادن ها دارد اینه

شکستن ها دارد ادمی.

                                                   سید علی صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

فلاش بک

 

 

فرصتی نماند ه است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

به این که انسان

کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است

اصلا

این فیلم را به عقب برگردان

آن قر که پالتوی پوست پشت ویترین

پلنگی شود

که می دود در دشت های دور

آن قدر که عصاها

پیاده به جنگل برگردند

وپرندگان

دوباره بر زمین...

              زمین...

نه!

به عقب تر برگرد

بگذار خدا

دوباره دست هایش را بشوید

در آینه بنگرد

شاید

تصمیم دیگری گرفت

                            گروس عبدالملکیان

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

طرح

 

سلاخی می گریست

به قناری

کوچکی

دل باخته بود.

                                شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط رویا  | 

لالایی برای آئینه خفته

بخواب

از چشمان سرگردان

هراسی به دل راه  نده.

بخواب

پروانه

واژه

روشنی لغزان

که از سوراخ کلید می آیند

تو را نخواهند آزرد.

بخواب

تو آن گونه که قلب من است

هستی.

باغی هستی

که عشق من در آن به انتظار است.

بخواب آسوده

اما بیدار شو

آن گاه که آخرین بوسه بر لبانم

می میرد.

                                                           لورکا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط رویا  | 

چیزی مثل

او در دست هایش چیز هایی دارد که با هم نمی خوانند.

یک سنگ ،یک سفال،دو کبریت سوخته

 

میخی زنگ زده از دیوار رو به رو

برگی که از پنجره پایین افتاد.

شبنم هایی از گل هایی که تازه سیراب شدهاند.

او این همه را می گیرد

و در حیاط خلوتش چیزی مثل یک درخت می سازد.

می بینی؟ شعر همین است: ((چیزی مثل)).

یانیس ریتسوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

در این بن بست

برای سالروز خاموشی شاعر روشنایی ها احمد شاملو

 

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دلت را می پویند

روزگار غریبی ست، نازنین

و عشق را

 کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

 آتش را به سوخت بار سرود و شعر

 فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روز گار غریبی ست، نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

 به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی  خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساطوری خون آلود

روز گار غریبی ست  نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست، نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                                    احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

شب خوش ،سبزه

 

شب خوش ،سبزه

که سر بر بالش گذاشته ای و خوابی

پرده ها را می کشم

تا سرما نخوری.

فردا با هم

درباره ی کارهایمان حرف می زنیم

شب خوش،گیاهک…

در گلدانت آسوده بخواب.

مراقب باش،

به مرض پژمردگی دچار نشوی!

ای سبزه ی تازه در آمده، یادت باشد

از زنبورها حذر کنی.

شنیده ام که می توانند

ناقل بیماری خطرناکی باشند.

شب خوش،سبزه

گیاهک،شب خوش.

بیا،این هم لیوان آب.

می خواهی چراغ را روشن بگذارم؟

فردا،صبح،

سر میز صبحانه می نشینیم

گوشت وتخم مرغ مال من

نیتروژن مال تو.

سبزه،دوستت دارم

{مثل}کسی که زن وبچه نیاز دارد.

                                                  شل سیلوراستاین

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

نه بیش

من با راستی پیمان بستم

که روشنایی را به زمین باز گردانم

می خواستم همچون  نان باشم

مبارزه هرگز مرا خواهان نیافت

اما ،اینک منم

با آنچه که دوست می داشتم

با تنهایی ای که از دست دادم.

در سایه ی آن سنگ ،من نمی آ سایم .

دریا خروشان است،

خروشان در سکوت من.

                                         پابلو نرودا     

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

ومن اعتراض نمی کنم

چرا تو؟

چرا تنها تو

از میان تمام زنان

هندسه زندگی مرا عوض می کنی

ضرباهنگ آن را دگرگون می کنی

پا برهنه بی خبر

وارد دنیای روزانه ام می شوی

ودررا پشت سر خود می بندی،

و من اعتراض نمی کنم؟

چرا تنها و تنها

تو را دوست دارم،

تو را می گزینم

                  نزار قبانی                              تقدیم به مهدیه عزیزم                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

آفتاب می شود

 

 نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی  ز دورها ودورها

ز سرزمین عطرها ونورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

زعاجها ،ز ابرها،بلورها  

مرا ببر امید دل نواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به را ه پر ستاره می کشانی ام

فرا تر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ  رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

                                    فروغ                                      رضا جان تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط رویا  |