تبليغاتX
ری را پرنده رویاها...

ری را پرنده رویاها...

مرا ای به پایان رسانیده...آغاز گردان...

ودیعه

 

او گفت:من به شعر،عشق ومرگ اعتقاد دارم.

دقیقا به این خاطراست که به جاودانگی معتقدم.

من بیتی را می سرایم.

من هستم،دنیا هست.

از سر انگشتانم رود خانه جاری است.

آسمان هفت بار آبی تراست.

این همان حقیقت ازلی است،وصیت من است

یانیس ریتسوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رویا  | 

چیز هایی که نگفتم

 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم:(عزیزم، این کار را نکن.)

نگفتم:(برگرد

ویک بار دیگر به من فرصت بده.)

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته،و من

تمام چیز هایی را که نگفتم، می شنوم.

نگفتم :(عزیزم،متاسفم،

چون من هم مقصربودم.)

نگفتم: (اختلاف ها را کنار بگذاریم،

چون تمام انچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.)

گفتم : (راهت را انتخاب کرده ای ،

من آن را سد  نخواهم کرد.)

حالا او رفته، ومن

تمام چیز هایی که نگفتم ، می شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم: (اگر تو نباشی

زندگی ام بی معنی خواهد بود.)

او رفت ومرا تنها گذاشت

تا با تمام چیز هایی که نگفتم ،زندگی کنم.

شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رویا  | 

 

آمده بود

زیبا بود

زن بود

آن جا کسی نبود

بیرون باران می بارد.

چشم ها ،لب ها،کلمات،علاقه ،دریا، دی

میل،کمانه،کاف،نون،نی

واو که صراحت خالص بود،آفرینه ی عریان،آرامه ی ازل

ترانه،بلور،تشنگی،مادینه ی لم یزل!

ومن هیچ نگفتم،نخواستم،نبودم

تنها تو با من بودی

با رنج کار وعطر مطبخ وصدای خسته ات

که گفتی:

نترس ،اجاره خانه دیر نخواهد شد!

بیرون هنوز باران می آمد

او رفته بود

بادشنام ساده ای زیر لب:

یعنی که من هرگز شاعر نبودم!

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

نه عادلانه نه زیبا بود

                             جهان

پیش از آن که ما به صحنه بر آییم .

به عدل دست نا یافته اندیشیدیم

وزیبایی

در وجود آمد.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط رویا  | 

این سفر

درها را می گشائیم

در ها را می بندیم

از میان در ها می گذریم

وبه انتها سفر می رسیم

نه شهری

نه بندری.

قطار از ریل خارج می شود

کشتی به گل می نشیند

هوا پیما سقوط می کند

و نقشه به روی یخ رسم می شود.

با این همه،اگر می توانستم  یک بار دیگر این سفر را آغاز کنم

می کردم.

ناظم حکمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رویا  |