نه ! نمي خواهم ببينم اش !
روزگاري كه دير و دور هم نبود
ديدم اش!
غرق در خون و معطر
گفتم اش :
تا ابد رنگ اين سينه سياه است
گذشت و گذشته است آن روز و روزها
اما هميشه موسم اسفند كه بهار
دل دل مي كند براي آمدن و نيامدن
با تو بي نبود تو مي شنوم از خود كه :
نه ! نمي خواهم ببينم اش !
فودريكو گارسيا لوركا
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط رویا
|
